جهادی زلزله کرمانشاه


فایل های ضمیمه

متن (0) ویدیو (0) لینک (0) تصویر (0)

موردی موجود نیست
موردی موجود نیست
موردی موجود نیست
آزاد واحد تهران شمال
تشکل: سایر موارد
نویسنده: خانم فدائی
تاریخ: 1397

* مقدمه از لزوم انجام فعالیت:

زمانی که زلزله اتفاق افتاد ما در کربلا بودیم و وقتی به ایران برگشتیم دیدیم عمق فاجعه نسبت به چیزی که فکر می کردیم خیلی بیشتر است ولی متاسفانه موفق نشدیم خودمان را به محل زلزله برسانیم بنابراین سعی کردیم از طریق جمع آوری کمک های مردمی و مسجد محله در این مصیبت سهیم باشیم. همزمان با انجام این کارها گوش به زنگ بودیم که پیام رهبری آمد که فرمودند هر کاری برای التیام درد عزیزان زلزله زده می توانید، انجام بدهید. حس کردیم این پیام مثل یک کد، دستور یا فرمان هست بنابراین سعیمان را بیشتر کردیم و در ابتدا کارمان را با همکاری گروه جهادی امام رضا آغاز کردیم.


*جزئیات فعالیت:

یک نکته که در ابتدا ذکر آن مهم است این است که از لحاظ شرعی کمک به هم نوع یک کار مستحب است ولی اجازه پدر و مادر واجب می باشد. بنابراین ما بعد از اجازه والدین قدم در این راه گذاشتیم. خوشبختانه تجربه کارهای جهادی در نقاط مختلف کشور باعث شد که کاملا با وظایف و تجهیزات مورد نیاز جهت اعزام آشنا باشیم و تمام ضروریاتی که برای کارگروه کودک نیاز بود اعم از شارژر و لپ تاب و... را آماده کرده بودیم. روز اعزام به منطقه دقیقا شش روز بعد از زلزله بود اما تا لحظه حرکت، از ساعت دقیق حرکت اطلاعی نداشتیم و خیلی خوب می دانستیم در این مواقع برای جلوگیری از ترافیک نباید به صورت فردی به منطقه برویم.
ما در شهر قصر شیرین داخل ورزشگاه هفت تیر اسکان پیدا کردیم. همه ما خیلی خوب بحرانی بودن شرایط را درک کردیم و سعی کردیم مطیع و ولایت پذیر باشیم، با اینکه سرپرست کاروان از اعضا کم سن و سال تر بودند اما همه از ایشان تبعیت می کردند.
ما در مسیر حرکتمان به سمت محل اسکان شاهد مناظری از اسکان زلزله زدگان در چادر ها بودیم. اولین قدمی که بعد از مشاهده این مناظر باید برمی داشتیم کنترل احساسات بود مخصوصا برای خانم ها. ما از اینکه زیر سقف اسکان داده شده بودیم ولی هم وطنانمان سقف بالای سرشان نبود اعتراض داشتیم که بعدها متوجه شدیم مردم از سقف می ترسند. افراد گروه در خوراک و مواد مصرفی خیلی رعایت میکردند، مثلا به دلیل کمبود آب گاها فقط بایک بطری آب معدنی هم طهارت انجام می دادند و هم مصرف خوراکی داشتند. افراد از قبل با پذیرفتن شرایط سخت به این سفر آمده بودند مطلع بودند که شاید ده ها روز نتوانند استحمام انجام بدهند.
از فردای روز اعزام وظایف کارگروه ها مشخص شد و مناطقی که هر گروه باید در آن حضور می داشت نیز مشخص شد. ما از همان اول منطقه فولادی سر پل ذهاب بودیم. یک مطلب بسیار مهمی که به ما گفته شد این بود که شما وقتی وارد چادرهای زلزله زدگان می شوید بیشتر به عنوان فردی که می خواهد دردهای این عزیزان را تسکین دهد عمل کنید نه فردی که به عنوان درمانگر وارد می شود بنابراین باید با آرامش بسیاری به درد و دل های آنها گوش داد، حتی ممکن هست در ابتدا اصلا کاری نکنیم و فقط به عنوان یک شنونده عمل کنیم. در این شرایط آشنایی با زبان، علایق و فرهنگ کردی و همچنین آشنایی با مذهب ها خیلی کمک کننده بود.
ما کارمان را با بچه ها شروع کردیم و به واسطه بچه ها توانستیم با بزرگتر ها هم ارتباط بگیریم. اول کار خانواده ها خیلی گارد می گرفتند اما بعد که با بچه ها کار کردیم این گارد از بین رفت. اولین کاری که ما کردیم بچه ها را به گروه های سنی تقسیم کردیم زیرا باتوجه به اینکه بچه ها از جاها و سن های مختلف قاطی شده بودند و شب زلزله آسیب زیادی دیده بودند و پرخاشگری می کردند. اولین کار ما ارامش دادن به بچه ها بود و روش های کنترل خشم را به آنها آموزش می دادیم.
یک مشکلی که در آن فضا بود این بود که کمک به زلزله زدگان زیاد شده بود و بچه ها مدام یک چیزی را می خواستند که به آنها بدهند و متاسفانه ما حتی نمی توانستیم وسایل کارمان را در بیاریم چون مثلا بچه ها می گفتند خاله مداد رنگی ها را به ما بده. بنابراین قرار شد نقاشی نکشیم و فقط با بچه ها بازی کنیم . ما آرام آرام وسایلمان را برای بچه ها آماده میکردیم مثلا بعد از دو روز با بچه ها نقاشی کشیدیم. در ابتدا موضوع نقاشی آزاد بود و هر کس با توجه به احساساتش نقاشی هایی را می کشیدند بعد به انها با موضوع گفتیم که نقاشی بکشند، مثلا می گفتیم حالا نقاشی خانه بکشین و به بچه ها امید می دادیم و حرف های امید بخش می زدیم و داشته هایشان را به آنها یادآوری می کردیم.
داخل چادرها بسیار سرد بود و کف چادر ها را برای گرم نگه داشتن پتو پهن می کردیم. کرمانشاه از لحاظ اقلیمی طوری هست که از ساعت یازده و دوازده ظهر شروع به سرد شدن می کند اما صبح تا ظهر هوا خیلی گرم است و چون همه بچه های گروه لباس های گرم همراه خود داشتند نمی توانستند کار کنند. نزدیک بیست روز بود که بچه ها داخل چادر بودند و با محیط چادر کاملا آشنا شده بودند، بنابراین ما کم کم کلاس ها را به داخل چادرها بردیم و با همکارانمان هماهنگ می کردیم که بچه ها را چه طوری در چادر بنشانیم. روز اول وقتی وارد چادر شدیم با توجه به اندازه چادر تعداد بچه ها خیلی زیاد بود و بچه ها با هم دعوایشان می شد و از طرفی هم نمی خواستیم بچه ها را مجبور کنیم که به حرفمان گوش کنند. چادر ها به دلیل سقف هشتی که دارند فضای خیلی محدودی جهت ایستادن ایجاد می کنند که این مسئله باعث می شد اکثر کارها را نشسته انجام دهیم و این شرایط سخت بود. حتی بعد ها که کانکس آمد باز هم به دلیل نامسطح بودن زمین در کف کانکس حالت نامطلوبی بود. یکی از مشکلات اساسی چادرها این بود که صدا کاملا از چادر ها خارج می شد و حریم خانواده ها کمی دچار مشکل شده بود.
یکی از همکاران ما از بچه ها خواسته بود که کتابهای درسی خود را بیاورند تا به آنها درس بدهند، در ابتدا پایه های مختلف با هم قاطی بودند و ما به آنها نظم دادیم و پایه ها را از هم جدا کردیم و هر پایه را ساعت بندی کردیم. ما در این کلاس ها به بچه ها درس نمی دادیم و سعی می کردیم حالت رفع اشکال و تقویتی را داشته باشیم. دو سه روز که کار کردیم یکی از مادرها آمد جلوی چادر و گفت که بچه ها گفتن مدرسه باز شده و خیلی احساس خوبی به ما دست داده و به این ترتیب مادرها یک به یک می آمدند و ما به آنها توضیح می دادیم که برای رفع اشکال آمده و مدرسه باز نشده است، همین باعث شد که ما با مادران ارتباط خوبی بگیریم. یک مشکل خیلی اساسی که ما داشتیم این بود که بچه ها را گرد هم می نشاندیم و کلی مقدمه چینی می کردیم که درس را شروع کنیم و یا حتی زمان هایی در بین تدریس بودیم که یکدفعه یکی از بچه ها داد می زد که مثلا آنطرف دارند نارنگی می دهند و همه به یکباره به سمت آن می دویدند و ما هم حریفشان نمی شدیم. زمانی که بچه ها می امدند زمان زیادی طول می کشید تا نارنگی را بخورند و حواسشان جمع شود که دوباره یک نفر داد می زد دارند کلاه می دهند و همه میرفتند و با کلاه های یک جور برمی گشتند. این موارد کاملا بی نظمی تدارکات و پخش اقلام را نشان می داد. بعد از یک مدتی حلال احمر ما را شناخته بود و بسته های مخصوص خوراکی را به ما می دادند و ما آنها را پخش می کردیم. ما سعی می کردیم به بچه ها یاد بدهیم اول اجازه بگیرند و بعد از کلاس خارج شوند و احترام بگذارند اما فضا فضای محرومیت بود و بعضی از بچه ها یا حتی بزرگترها در گرفتن کمک ها خجالت می کشیدند و بعضی دیگر هم طمع داشتند و بیشتر از نیازشان اقلام می گرفتند. بی نظمی بچه ها خیلی زیاد بود و فقط مهربانی کفایت نمی کرد و باید کمی هم جذبه داشتیم تا بچه ها را مهار کنیم. ما کم کم به بچه ها نظم دادیم.گاها پیش می آمد بچه ها روی سر خییرین می ریختند که خوراکی بگیرند و ما به بچه ها تشر می زدیم و از خیرین میخواستیم که عزت نفس بچه ها حفظ شود که این باعث شد با خیرها هم رابطه برقرار کنیم. گاها کمک ها بسیار زیاد بود و بعضی مواقع انبارها پر از وسایل بود ولی به دلیل بی نظمی وسایل به کسی که مورد نیازش بود نمی رسید. بعد از ارتباط گیری با خیرین خیلی از آنها می آمدندو کمک هایشان را به ما می دادند (چون خودشان نیاز های واقعی و نحوه توزیع انها را نمی دانستند) و ما هم آنها را به مسئول گروهمان می دادیم و از ایشان می خواستیم اقلام ضروری و مورد نیاز را تهیه کنند.
خیرین، موکبهای اربعین و حلال احمر برای مردم غذا می آوردند و حمام ها را احداث کرده بودند. حلال احمر پس از گذشت بیست روز دیگر غذا نمی دادند و شروع به توزیع خوراکی خشک بین مردم کرده بودند؛ مثل حبوبات، قند، ظرف و... . این خیلی خوب است که مردم خودشان غذا بپزند و این روحیه مردم را بهتر می کرد.
در این بین افرادی بودند وسط کار ما می آمدند و به بچه ها لواشک می دادند و با آنها سلفی می گرفتند که این موضوعات خیلی دردناک بود و حرفی هم نمی توانستیم بزنیم فقط از آنها می خواستیم که سریع تر کارشان را انجام بدهند. یا اینکه مثلا گروهی برای رقص می امدندو ما برای کنترل بچه ها سعی می کردیم به آنها تذکر دهیم که ما منتظر شما هستیم. البته بعضی ها با عکس هایی که با بچه ها می گرفتند در گروه ها و کانال ها برای بچه ها کمک دریافت می کردندو برخی هم فقط برای استفاده های شخصی عکس می انداختند.
ما برای خواندن قران و کتب دیگر با استفاده از کتاب های موجود کار می کردیم و بعضی از کتاب ها را که نبود دانلود می کردیم. ما با استفاده از لپ تاپ برای بچه ها کلیپ پخش می کردیم، مثلا یک بار کلیپ پدر پخش کردیم و چند تا از بچه هایی را که پدرانشان را از قبل از دست داده بودند شناسایی کردیم و این خیلی کمک کننده بود. ارتباط گیری خانم ها با بچه ها خیلی بهتر بود و حضور خانم ها در این مواقع برعکس تصور خیلی ها واقعا ضروری بود. ما بعد از چند روز کاملا بچه ها را شناختیم ومشکلاتشان را هم شناختیم و از آنها درباره زلزله می پرسیدیم و بعد از اینکه حرف هایشان را می زدند و تخلیه می شدند کارهای فرهنگی مان را انجام می دادیم.
در بحران زلزله گروه های کمکی دیگری هم می امدند و هر یک کارهای متفاوتی انجام می دادند و کارهای گروه ها با هم تداخل پیدا می کرد و به این ترتیب همه جور بی نظمی در کار بود. در یکی از منطقه های سنی گروه هایی رفته بودند که عقیده داشتند که با بچه ها فقط باید بازی کنند و هیچ گونه آموزش قرآن و ... صورت نگیرد و جوری منطقه را ایزوله کرده بودند که هیچ گروه دیگری نمی توانست وارد شود و کارهای مذهبی انجام بدهد. این گروه ها مخالف تدریس اخلاق بودند. خلاصه اینکه این گروه ها یا حتی بعضی از گروه های حلال احمر تفکرهای خاص خودشان را داشتند.
ما همیشه با بچه ها کار نمی کردیم چون هم خودمان و هم بچه ها خسته می شدیم و بچه هارا به حال خودشان رها می کردیم.
ما تولد حضرت رسول در یکی از چادر ها برای بچه ها جشن گرفتیم و کیک و شکلات تهیه کردیم و در مورد حضرت رسول (ع) مولودی خواندیم و داخل و بیرون چادر را جشن گرفتیم. برای تزیین چادر در مراسم میلاد پیامبر سعی کردیم به بچه ها آموزش بدهیم از وسایل دور ریختنی چیزهای با ارزش تهیه کنند، مثلا از بچه ها خواستیم شیشه نوشابه هارا جمع کنند سپس رنگشان کردیم و به عنوان جا مدادی از چادر آویزان کردیم.
بچه ها در طیف های اخلاقی متفاوتی بودند اما مشکلی که داشتیم بچه ها از لحاظ نظافت هم به سبب بچگی و هم منطقه محروم بودن در درجه پایین بودند از طرفی هم به دلیل زلزله حمام رفتن بسیار مشکل بود و بچه ها دائم در خاک بودند. مشکل دیگر این بود که بچه ها بسیار خشونت داشتند و دائم در حال دعوا با همدیگر بودند. در مناطق زلزله چون خیرین خیلی بی نظم اهدایی می دانند و این توزیع وسایل بیشتر نصیب افرادی می شد که زرنگ تر هستند بچه ها یاد گرفته بودند که همه چیز را برای خودشان بدانند، بنابراین خیلی پیش می آمد که بی اجازه یه وسیله های همدیگر دست بزنند و یا هر چیزی را که دست ما دیدند بخواهند. در این مناطق خانواده هایی که عزیز از دست داده بودند مشغول مراسم عزاداری بودند و خانواده هایی که زخمی داشتند درگیر کارهای بیمارستان بودند و خانواده هایی هم که فقط خانه شان آسیب دیده بود گاها وسیله ها را خیلی بیشتر از نیازشان می گرفتند و مثلا در بعضی چادر ها 6 یا هفت تا هیتر دیده می شد. این نشانه بی نظمی در کمک بود و باعث شد نا امنی به وجود بیاید و هر چیزی که در هر جایی قرار داده می شد برده می شد.حتی یک شب چادر گروه را بردند.
طیف عمومی و اکثر مردم این تصور را دارند که اهل تسنن نمازشان ترک نمی شود و همشان موقع اذان به نمازمی روند و... ، اما ما در حضورمان متوجه شدیم که اینجوری هم نیست و افراد اهل تسننی بودند که در عمرشان نماز نخوانده بودند و عده ای هم بسیار مقید بودند همانطور که این مسئله در تشیع هم وجود دارد.
یک نکته ای که در کار در بحران ها وجود دارد این است که مردم در آنجا خیلی ناامید هستند و خیلی ها این شرایط را اصلا در زندگیشان درک نکرده اند و زندگی بسیار مرفه و بی دغدغه ای داشتند و حالا به یکباره همه چیز و حتی بعضی ها عزیزان خود را هم از دست داده اند.
یک مسئله خیلی مهم در کار جهادی این هست که مدام منطقه کار را تغییر ندهیم. یک جا ماندن و کار کردن ما باعث شده بود که ارگان های مختلف ما را بشناسند و به ما اعتماد کنند. البته پوشش اسلامی هم در این اعتماد بی تاثیر نبود.
ما یک روز بچه ها را کاملا رها کردیم و گفتیم خودتان بروید و بازی کنید و خودمان شروع کردیم به چادر ها سر زدیم. ما همه کارهایی که با بچه ها می کردیم را روی بزرگتر ها هم پیاده می کردیم ولی با این تفاوت که با بزرگترا به زبان بزرگترها کار می کردیم. مثلا بزرگترها هم دوست داشتند از روز زلزله بگویند و ان لحظه را توصیف کنند تا تخلیه بشوند. کار با بزرگتر ها خیلی سخت تر بود. مردم خیلی به ما احترام می گذاشتند چون میدانستند که برای کمک امده ایم. یک خانم نوزده بیست ساله سر پل ذهابی بود که می گفت من برای اولین بار به ایرانی بودنم افتخار کردم زیرا هنوز یک ساعت از زلزله نگذشته بود که تمام راه ها بسته شده بود و مردم از همه جای ایران برای کمک آمده بودند.
نقطه عطف کار ما با بزرگتر ها از زمانی شروع شد که با خیرین در رابطه با توزیع هدایایشان صحبت کردیم که اولین گروه خیرین که با آنها صحبت کردیم هیئت مکتب العباس در عبدل آباد تهران بودند. آقای کریم محمودی در هیئت مکتب العباس جز امنا بودند که برای ما هیتر و وسایل گرمایشی آوردند. این هیئت برای برقراری امنیت همراه خودشان نیروی انتظامی آورده بودند البته نه برای فشار آوردن بلکه صرفا جهت حضور داشتن در منطقه. آقای محمودی مثل خیلی از خیرهای دیگر نبودند که فقط هدایایی را بدهند و بروند بلکه شماره خود را دادند و گفتند که اگر کاری بود می توانیم روی کمک آنها حساب کنیم.
در کرمانشاه اوضاع سرویس بهداشتی ها خراب بود وکسی نبود که نظافت کند و این یکی از معضلات بهداشتی منطقه بود. سرویس های بهداشتی عمومی بود و مردم اصلا رعایت نمی کردند به گوش ما رسید که بیماری های سختی مثل وبا بین مردم شیوع پیدا کرده است و مسئول های شهر متاسفانه نتواستند به خوبی فعال بشنود.
درباره مسکن مهر هم باید بگوییم اصلا عدد کشته ها مشخص نبود. ما وقتی از بچه ها می پرسیدیم در بلوک شما چند نفر کشته شده می گفتند هیچی. یکی میگفت سه نفر و بعضی ها میگفتند 28 نفر کشته داده است. بعضی از مسئولین گفتند که 400 کشته داده است در حالی که لحظاتی که مردم وسیله های خود را بیرون می کشیدند ما انجا بودیم و اصلا اینجوری نبود و شاید عدد کشته ها خیلی کم یا حتی تک رقمی بوده باشد. خانه هایی که سقفشان نریخته بود اصلا مرگ نداشتند و ریزش دیوار هم باعث مصدومیت شده بود و مردم زیر آوار مانده بودند. در مسکن مهر فقط دیوارها ریخته بود و سقف ها سالم بود. بچه ها در نقاشی های خود مسکن مهر را مسکن مرگ نوشته بودند. این بخاطر این است که یک حرف اشتباه مسئول در رسانه باعث شده بود که روی مردم زلزله زده هم تاثیر بگذارد و این برداشت ها از مسکن مهر حاصل شود.
یک روز یک آقایی داد می زد که نون خشک می خرم و این خیلی خوب بود چون اصلا مدیریت نبود و نان خیلی زیادی دور ریخته می شد و این فرد با روحیه و انگیزه زندگی هم یک مدیریت انجام داده بود هم یک روحیه در بین مردم ایجاد شده بود. یا اینکه یک آقایی همان شب زلزله زود آجرهای سالم را برداشته بود و یکی دو ماه بیشتر طول نکشید که خانه اش را ساخت. این احیای روحیه ها در این بحران ها خیلی مهم بود.
یک چیزی که ما در این بحران دیدیم این بود که تصویری که رسانه ها از پولدارهای کشورمان ساختند کاملا با چیزی که ما می دیدیم متفاوت بود. ما افراد زیادی را می دیدیم که میلیاردر بودند ولی دلشان با مردم بود و هر کمکی می توانستند می کردند. اخییرین خیلی آدم های خوش فکری بودند؛ مثلا چند تا از خیرین شهرکی از کانکس درست کردند و اهدا کردند. ما خودمان خیلی از خیرین را می دیدیم که در منطقه شب ها از شب تا صبح خواب نداشتند و درد مردم منطقه را داشتند اما متاسفانه مسئولینی که باید این درد را داشته باشند هستند که با وجود مشکلات بسیار مردم که جزو وظایف آنهاست شب ها بی خیال و آسوده سر بر بالش های نرم و راحت خود می گذارند.
یک مشکلی که وجود داشت این بود که چون مردم در بلوار چادر زده بودند باعث می شد کمک ها ابتدای شهر تخلیه شود و به انتهای شهر نرسد. بعضی ها هم عزت نفسشان اجازه نمی داد بروند و طلب کمک کنند.
من به عنوان یک امدادگر می خواهم بگویم که ما اصلا برای بحران آماده نیستیم. ما باید کمی به بچه هایمان شرایط سخت را آموزش دهیم و به آنها بگوییم شاید یک روز غذا و آب نداشته باشیم و ... و برای روزهای سخت آماده شان کنیم. مثلا بعضی ها مدام از اینکه ظرف هایشان را روی زمین می شستند گلایه می کردند خب این شرایط پیش آمده بود و باید کنار می امدند.
یکی از اشتباهات ما این هست که اکثریت ما همه سرمایه گذاری مان را درون یک شهر انجام می دهیم، مثلا فردی بود که یک خانه سه طبقه داشت و همه سرمایه زندگی اش در خانه هایش بود و همه خانه اش خراب شده بود و در آمدی که از مستاجرهایش داشت قطع شده بودیم. ما در اسلام هم حدیث داریم که اگر سرمایه ای دارید زمین بخرید چون آسیب زمین بسیار کم تر هست.
بعد از یک زمانی کار ما با گروه امام رضا به پایان رسید. کار گروه امام رضا حدودا از سی صد نفر تشکیل می شد که تصمیم گرفته بودند بیشتر از خانم ها استفاده کنند و گروهشان از مشاور، پزشک و کارگروه کار با کودک تشکیل می شد. این گروه خوبی ها و آسیب های خود را داشت ولی مطمئنا این گروه با همه کمبودها بسیار کمک کننده بود وحجم عظیمی از مشکلات مردم را کاهش داد. این گروه همانطور که قبلا گفتم بیشتر حالت تسکین دهنده بود و روحیات مردم را خوب می کردند. بعد از یک مدت کارگروه امام رضا خواستند که ما را برگردانند چون بر این عقیده بودند که دیگر کار ما در آن منطقه تمام شده است. به واسطه دوستی بنده با یکی از دانشجوهای مشاوره دانشگاه تهران که به عنوان کار گروه دیگری فعالیت می کردند من از آنها جدا شدم و باز هم در آن منطقه ماندم از این جا به بعد کارهای ما فاز دیگری به خودش گرفت و کار ما با بزرگترها شروع شد.
ار اینجا به بعد محل خدمت ما به داخل شهر اصلی انتقال یافت، در این محل تشیع از اهل تسنن بیشتر بودند. مسئولیت جدید بنده کارهای اجرایی بود اما باز هم در اینجا بی نظمی دیده می شد و برای پوشش افراد کمک کننده اصلا برنامه ریزی نشده بود. از اینجا به بعد ما برای تامین نیازهای گروه کم کم در گیر اقلام شدیم و گاها از خیرینی که برای کمک می آمدند اجازه استفاده از مقداری از کمک هایشان را برای مصرف اعضای گروه می گرفتیم.
مردم جلوی کانکس ها که آب جمع شده بود را با نی کپر زده بودند ما با دیدن این مناظر مردم را تشویق می کردیم در حالی که سر پل ذهاب مثل حلبی آباد شده بود. بعضی ها برای خانواده شان به داخل کانکس ها لوله کشی کرده بودند و... . ما هم این کارها را برای خودمان می کردیم زیرا می خواستیم که شبیه مردم آنجا زندگی کنیم و رفاه بیشتری از آنها نداشته باشیم. اما ما برای تشویق مردم کارهایی را برای چادرمان انجام می دادیم مثلا یک چادری که بدون استفاده بود را به عنوان پرده جلوی درب کانکس نصب کردیم تا داخل کانکس دیده نشود و... .
به طور کلی ما با کانکس مخالف بودیم چون هزینه زیادی می برد و زندگی در آن راحت نبود و باید مدل های دیگری را طراحی می کردند. ما با خانه های پیش ساخته یکی دو طبقه خیلی موافق بودیم که بعد یک مدتی دائمی می شد.
آقایان طلاب نسبت به دانشجویان بیشتر کار با کودک انجام می دادند، برای بچه ها بادکنک درست می کردند و بازی می کردند و یک سری ها کارهای قرآنی انجام می دادند و ایده های جالب و قشنگی برای کار با بچه ها داشتند. طلاب در مناطق تلفیقی شیعه و سنی راحتتر کار می کردند و در مسائل اعتقادی روی موضوعات مشترک مثل محرم و نامحرم و... کار می کردند. مثلا وقتی می خواستند محرم با نامحرم را نشان بدهند اول برای بچه ها محرم و نامحرم را توضیح می دادند و بعد می گفتند که دستشان را ببرند پشت گوششان و اگر اسم فرد محرم آورده شد دستشان را بیاورند جلو و دست بدهند و اگر اسم فرد نا محرم آورده شد دستشان را نیاورند. آنها اگر اشتباه می کردند می سوختند و بیرون می رفتند و این نوع کار خیلی برایشان جالب بود. کار جالب دیگرشان این بود که بچه هایی که قبل زلزله پدرشان را از دست داده بودند، پیدا می کردند و برایشان جشن تولد می گرفتند و هزینه ها هم کاملا به عهده خودشان بود. آنها برای هر تولد کیک و هدیه می گرفتند. ما چون خیلی وقت بود در آن منطقه بودیم با مردم آشنا شده بودیم واطلاعات داشتیم وشناسایی شان می کردیم. به طور کلی کار طلاب به صورتی بود که مناطق را شناسایی می کردند و آنجا می ماندند و کار احکام، قرآن، کودک و مشاوره انجام می دادند و با بچه ها بازی هایی از قبیل فوتبال و... می کردند. طلاب یک اتوبوس را رنگ کرده بودند و با ان اتوبوس به روستاها می رفتند و طنز اجرا می کردند.
ارتباط ما با طلاب در این ایام زیاد شده بود و شناسایی هایی را برای یکدیگر انجام می دادیم. مثلا آنها خانواده هایی با شرایط روحی و زندگی سخت را به ما معرفی می کردند و کارگروه مشاوره برای کمک به آنها می رفتند و بالعکس... .
بعضی خانواده هایی که ما و طلاب برای آنها کار می کردیم از مذاهب دیگر بودند که الحمدلله به لطف خدا در این بحران توانستیم با مذهب های دیگر ارتباط بگیریم و دید آنها نسبت به ما عوض شد. یکی از اهل تسنن می گفتند ما هیچ وقت فکر نمی کردم حاج آقای اهل تشیع به چادر ما بیاید و... .
همیشه ما ارتباطمان با آقایان به واسطه محرم و نامحرمی کمتر بود، اما اینجا چون برای حمل ونقل و رفت وآمدهایمان از آقایان کمک می گرفتیم این ارتباطات بیشتر شده بود و در نتیجه رعایت ها اهمیت بیشتری پیدا می کرد. در این برهه اعتماد مادر ها به ما به جایی رسیده بود که می آمدند و مشکلاتشان را به ما می گفتند. اما کار اقلام بسیار سخت بود و باعث شد ما از آموزش دور شویم. مردم بیشتر نیاز مالی داشتند و مدام تقاضای کمک مالی می کردند، به جز یکی دو مورد که مبلغ بسیار کمی بود ما کمک نقدی نمی کردیم ولی اقلام زیادی بود که شناسایی می کردیم و در اختیار مردم قرار می دادیم. مردم متوجه شده بودند ما اقلام داریم و در هر زمان و ساعتی مراجعه می کردند و اقلام می گرفتند. نکته ای که اینجا می خواهیم بگوییم این است که توزیع اقلام نباید به عهده فرد می بود و باید یک جا و ارگان مشخصی این کار را می کرد ولی متاسفانه همچین چیزی نبود.
در شهر آوار برداری ها انجام شده بود آب و برق رایگان بود و بیمارستان های صحرایی با امکانات بالایی مثل رادیولوژیی و... دایر شده بودند. در این بیمارستان ها حتی از بهترین تجهیزات هم بود که این کارها را بیشتر ارتش انجام می داد. ما دوست داشتیم کارهای وزارت بهداشت ، آموزش پرورش و یا نهاد هایی دیگر را در شهر ببینیم ولی متاسفانه فعالیت آنها بارز نبود. در این بین حلال احمر خیلی فعال بود و با ما ارتباط گرفته بودند و در خواست های ما را نجام می دادند و به ما اعتماد می کردند. بچه های حلال احمر شبانه روزی کار می کردند ولی متاسفانه تکنولوژی به روزی نداشتند و مدیریتشان پایین بود، مثلا به خانواده هایی که چادر می گرفتند دفترچه می دادند که اقلام گرفته شده را تیک بزنند، گاها بعضی خانواده ها چهار تا پنج دفترچه داشتند که بعدا دفترچه هارا جمع کردند.
متاسفانه فرهنگ رفتن به مشاوره در ایران خیلی جا نیفتاده بود و در مناطق زلزله زده هم این موضوع بیشتردیده می شد، بنابراین بچه های مشاوره خودشان پیش مردم می رفتند. شب ها بچه ها یک زمانی را اختصاص می دادند که با هم مشورت کنند و هرکدام یکی از مشکلات فلان روستا را حل کنند تا تمام مشکلات یک روستا هموار شود. در واقع کار بچه ها مکمل همدیگر بود. یک مشکلی که بچه های مشاوره داشتند عدم برنامه ریزی بود، مثلا به صورت مکتوب مشخص نبود که به چه مناطقی رفتند و چه مناطقی مانده است. البته آنها روی کاغذ مناطق را می نوشتند ولی به دلیل جابه جایی زیاد این کاغذها گم می شد و نمی توانستند مشاوره مداوم را به خانواده ها ارائه بدهند. به نظر ما بهتر بود که این یادداشت به صورت کامپیوتری انجام می شد.
ما با گروه های متفاوت ارتباط داشتیم مثلا یک گروهی که ما با آنها ارتباط داشتیم بچه های عمران دانشگاه تهران بودند که برای مقاوم سازی خانه های روستایی آمده بودند. بچه های عمران کومه هایی درست می کردند که فقط در روستاها قابل اجرا بود و با هزینه کمی حدود پانصد هزار تومان یک کومه می شد درست کرد. این را هم بگوییم که ما برای انجام کارها از خود مردم کمک می گرفتیم و اینطور نبود که همه چیز را برایشان آماده کنیم.
یک نکته ای که وجود دارد این است که تداوم کار بعد از زلزله تا یک مدت چند ساله نیاز است. چند وقت پیش دوستی به کرمان رفته بودند و به طور موثق تعریف می کردند که یک سری از مردم بم هنوز در کانکس زندگی می کنند در حالی که پانزده سال از زلزله بم می گذرد. در سر پل ذهاب گفتند که یک سری ها حداقل چهار الی پنج سال باید در کانکس باشند.


*نقاط ضعف:

ما قبلا بدون اطلاع از اینکه در آینده ممکن است کرمانشاه زلزله بیاد دوره های دو ساله درباره مذهب سنی گذرانده بودیم که خیلی کمک کرد. خیلی مهم بود که ما قبلا با این مباحث آشنا می شدیم چون خیلی ها بودند که وقتی به کمک امدند واقعا نمی دانستند چگونه باید با فرهنگ و مذهب کنار بیایند.
در این فضا بر خلاف اردوهای جهادی دستمان در کار باز بود و فشاری از این بعد نداشتیم. یکی از مشکلاتی که خیلی از نظر ما مشهود بود این بود که گروه های جهادی هسته متمرکز نداشتند و هر کس هر کاری می خواست انجام می داد و این بی نظمی ایجاد می کرد.
ما پرچمی برای اینکه گروهمان را مشخص کنیم نداشتیم واین یک نقص بود.
مردم به دلیل اهدایی های زیاد بیش از نیاز به این شرایط عادت کرده بودند به طوری که بعضی ها با ما تماس می گرفتند و می خواستند که برایشان شارژ بفرستیم ولی هیچ وقت ما این کار را نمی کردیم. ما سعی می کردیم بجز کمک در حیطه بحران، در مشکلات مالی مردم وارد نشویم.
یک نکته که برای خدمت در بحران وجود دارد این است که باید یک یا نهایت دو کار را انجام داد، زیرا کارهای زیاد تمرکز و کیفیت کار را پایین می آورد. یکی از اشکال های کار ما این بود که خودمان را در چند کار دخیل کردیم البته از نظر اینکه برای هر مشکلی فرد مربوطه را می شناختیم خوب بود اما گاهی کیفیت کار را پایین می آورد.
گاهی اوقات کمک های متفاوت باعث تغییر فرهنگ مردم زلزله زده می شود که متاسفانه مردم در برابر این تغییرات واکنش نشان نمی دادند، مثلا بعضی وقتها اهدایی هایی که می دادند اصلا با ارزش های مردم جور در نمی آمد. متاسفانه کسی بررسی نمی کرد که چقدر پوشش های متفاوت خیرین و سایرین در فرهنگ مردم تاثیر گذاشته بود.
ایرادی که از فرماندهان گروه ها می شود گرفت این است که همه بچه ها را یک دست می بینند. مگر همه بچه ها چقدر می توانند جهادی زندگی کنند، این افراد خیلی روزها غذا نداشتند، خب همه مثل هم نیستند و بعضی طاقتشان کمتر هست و نباید همه را به یک چشم دید و گاهی نیاز است که برنامه های غذایی خوبی وجود داشته باشد.


*نتایج و پیامد‌ها:

روز های اول سرتا سر شهر فقط غم بود. یکی دستش قطع شده بود، یکی قطع نخاع بود، یکی خانه و زندگی اش را از دست داده بود و مدام صدای جیغ شیون و ناله می آمد. مثلا ما مادری را دیدیم که سه تا بچه و همسر خود را از دست داده بود یا مردی را دیدیم که زن و بچه و زندگی اش را از دست داده بود. حضور خانم ها و خیرین بدون شک برایشان عالی بود. ما وقتی می رفتیم و داخل کانکس های این عزیزان می نشستیم خیلی ذوق می کردند و برای ما تعریف می کردند و ما را در غمشان شریک می دیدند و احساس بهتری پیدا می کردند. اهمیت کمک های مالی و کالا ها هم که بر هر هیچ کسی پوشیده نیست. این سفر برای خود ما هم رشد و برکات زیادی را به همراه داشت و باعث کسب تجربیات بسیاری برای ما شد.


آیا این محصول را پسندیدید؟
تصاویر تجربه جهادی زلزله کرمانشاه
مشاهده همه
بارگذاری تصویرهای شما از این تجربه

عکسی در گالری بارگذاری نشده
پرسش و پاسخ پیرامون تجربه
    ارسال


    دسترسی به این صفحه برای کاربران فعال ممکن است.

    برای ادامه به سایت وارد شوید:

    captcha

    اگر هنوز ثبت نام نکرده اید، ثبت نام کنید:

    captcha
    برای دسترسی فعال پس از ورود یا ثبت نام ، آن را فعال نمایید.