جهادی دهستان سنگر


فایل های ضمیمه

متن (0) ویدیو (1) لینک (0) تصویر (0)

موردی موجود نیست
موردی موجود نیست
ع.پ. بجنورد
تشکل: بسیج دانشجویی
نویسنده: حدیثه یزداندوست
تاریخ: 1397

* مقدمه از لزوم انجام فعالیت:

بسم الله الرحمن الرحیم
امام علی (ع) می فرمایند :
جهاد در راه خدا دری است از در های بهشت که خداوند آن را تنها برای اولیای خاص خود بازگذاشته است.( نهج البلاغه / خطبه ۲۷)


*پیگیری های پیش از فعالیت:

همیشه کمک کردن به مردم روستایی و ساکن مناطق محروم را دوست داشتم . اردوهای جهادی دانشجویی که از تلوزیون پخش می شد را می دیدم و با خودم می گفتم ؛ ای کاش منم بتوانم درچنین اردوهایی حضور داشته باشم .تا اینکه پوستر ثبت نام گروه جهادی انصارالمهدی بسیج دانشگاه ، در یکی از کانال های شبکه اجتماعی به چشمم خورد .پیگیرش شدم و مدارکی را که لازم بود تهیه کردم . بعد از مدتی متوجه شدم ، اردوی جهادی ده روزه ای قراراست در دهستان سنگرفاروج برگزار شود . با فرمانده بسیج خواهران دانشگاه تماس گرفتم و از شوق و علاقه ای که به این کار داشتم ؛ گفتم .ایشان هم قبول کردند .چون چند روز بیشتر به اعزام گروه نمانده بود ، جلسه توجیهی و مصاحبه به صورت مجازی صورت گرفت و بالاخره موافقت قطعی شد تا من هم راهی این اردو بشوم .

این تجربه که به صورت یک خاطره چهار قسمتی نوشته شده تنها بخشی از فعالیت هایی است که گروه جهادی انصارالمهدی در آن ده روز رقم زده است .شاید نتوانسته باشم کار های دلی بچه ها برای روستاییان و هم چنین محبت و ارادت مردم روستا نسبت به خودمان را به خوبی به رشته تحریر دربیاورم که این دلیل بر ناتوانی و کم سوادی من در حوزه نویسندگی می باشد.


*جزئیات فعالیت:

رسیدن به اقامتگاه ...

پس از طی مسافتی نسبتا طولانی به اقامتگاهمان در روستای باش محله از توابع دهستان سنگر فاروج رسیدیم .با بچه ها یکی یکی از ون پیاده شدیم . محل اسکانمان اردوگاهی بود که در داخل روستا قرار داشت .فضای اردوگاه را که دیدیم این فکر که گویی به یک پادگان نظامی منتقل شده بودیم و باید مدتی را در آن جا خدمت وظیفه می کردیم به ذهنمان خطور می کرد . همراه وسایل مان به مکانی که برای خواهران آماده کرده بودند رفتیم .اتاقی بلند با یک پنجره که روبروی آن را ساختمان دیگری گرفته بود و فضای داخل اتاق را تاریک کرده بود ، یک پنکه و تعدادی پتوی سربازی که در گوشه ای از اتاق روی هم چیده شده بودند .به محض مستقر شدن پنکه را روشن کردیم . هشت نفر بودیم . از بچه ها به جز یکی که هم کلاسی ام بود ، کس دیگری را نمی شناختم .با آوردن چایی و نوشیدن آن ، سر صحبت با بچه ها را با پرسیدن سوالاتی از این قبیل که ترم چند ان و چه رشته ای می خوانند ، باز کردیم .دو نفر از آن ها تازه فارغ التحصیل شده بودند و ما آن دو را ارشد خود خواندیم . کم کم یخ مان آب شد .حسابی گرم گرفته بودیم .شدیم خانواده هشت نفره ای که قرار است ده روز را زیر یک سقف با یکدیگر زندگی کنیم .
پنکه هم چنان می چرخید .کم کم گلایه ها شروع شد :" اگر قرار باشد ده روز را در این مکان به سر ببریم که از گرما تلف می شویم ، لباس های خاکی مان را کجا و چگونه بشوییم ، سرعت اینترنت چرا اینقدر پایین است ...ولی ارشد هایمان گلایه ای نداشتند و پاسخ گلایه های ما را با لبخند می دادند .یکی از آن دو می گفت :" این حرف ها از سر خامی و بی تجربگی شماست ؛ چون برای اولین باراست که به اردوی جهادی چند روزه و خارج از شهر آمده اید . روز های اول شاید سخت باشد ولی به مرور عادت می کنید .طوری که روز های آخر دل کندن از این مکان برایتان سخت می شود ".ارشد دیگر ادامه داد:" ما در اردوهای قبلی شرایط سخت تری هم داشته ایم ؛ اینکه محل اسکانمان ، اتاقی کوچک ، کاهگلی و بدون امکانات بود و هر لحظه امکان داشت ملخ یا عنکبوتی از پشت پنجره خود را به داخل اتاق بیاندازد .با شنیدن این حرف ها ، آن شرایط را در ذهنمان تصور کردیم و نگاهی هم به پنجره انداختیم .خود را تکانی دادیم و اولین فعالیت جهادیمان را شروع کردیم .چهار عدد چفیه که در ابتدای اردو در اختیارمان گذاشته بودند ، با همت یکدیگر و به وسیله نخ و سوزنی که به همراه داشتیم به هم وصله زدیم و با چسب و دو عدد میخ ، به عنوان پرده روی پنجره نصب کردیم .بالاخره با توجه به حرف های ارشد های گرانقدرمان ، باید خودمان را با شرایط وفق می دادیم . نوبت به سرویس بهداشتی رسید که در پشت اردوگاه بود و روبروی آن زمین کشاورزی با محصولات مختلف . شب شده بود . جهت غلبه بر ترسمان سه نفر باهم به بیرون رفتیم .روستا سوت و کور شده بود. هیچ صدایی به جز سوت جیرجیرک ها به گوش نمی رسید . اهالی روستا همه کارهایشان را رها کرده ، گوسفندانشان را به آخور برده و خود به خانه هایشان برگشته بودند .در آن زمین کشاورزی بوته های سیب زمینی و گوجه هم بچه بوته های خود را خوابانده و خود در کنار آن ها آرام گرفته ، به خواب فرو رفته بودند .ترس تمام وجودمان را فرا گرفته بود و با خیال پردازی هایی همانند :" الان از پشت بوته ها چیزی تکان خورد یا کسی از آن سوی زمین دارد به سمت ما می آید " زهره یکدیگر را آب می کردیم و به اردوگاه بر می گشتیم .
خلاصه شب را بااسترس فراوان و شعار بشو ای صبح طلوع...به سر رساندیم .

روستای اسطرخی
راه پر پیچ و خمی را طی کردیم تا به روستای اسطرخی رسیدیم .هوا بس گرم بود .خورشید تمام وجودش را وقف روستای اسطرخی کرده بود .این لطفش شامل حال ما هم شده بود .از ون که پیاده شدیم. باید مسیر ناهمواری را طی می کردیم . دیگر برایمان فرقی نمی کرد ؛ زمین هموار باشد یا ناهموار ، چادرهایمان خاکی می شود یا نه ؛ شوق خدمت به مردم آن چنان در ما رخنه کرده بود که دیگر این چیز ها برایمان اهمیتی نداشت . روستا سوت و کور بود. هیچ صدای جز صدای پای خودمان به گوش نمی رسید. روستای اسطرخی از خدمات خانه بهداشت محروم بود .و مردم همه چشم امیدشان این بود که هر ماه پزشک منطقه به آن ها سر بزند.داخل خانه ای شدیم که صاحب آن از آن جا به شهر کوچ کرده و خانه اش را وقف مردم روستا کرده بود .پزشک هر ماه مردم را در آن مکان ویزیت می کرد . خانه ای قدیمی با سقف چوبی ، سه اتاق و یک راهروی کوچک و تنگ داشت و وسایل کهنه و فرسوده ای که در گوشه اتاق ها مرتب شده بودند .خانه را به بخش های مختلف تقسیم کردیم ؛ اتاق پزشک ، اتاق شرح حال گیری ، اتاقی جهت توزیع دارو و راهرو هم محل نوبت دهی به افراد مراجعه کننده .یکی از بچه ها به اتاق توزیع دارو رفته ؛ یکی مسئول نوبت دهی و بقیه قرار شد مشغول فشار گرفتن و شرح حال نوشتن شویم . پس از کمی انتظار مردم یکی یکی آمدند . کافی بود از آن ها بپرسیم که چه مشکلی دارند . درد هایی داشتند که قابل نوشتن نبود .هر یک از آن ها برای خود قصه ای داشتند و گاه قصه ای پرغصه ! مشکلاتشان را که می شنیدیم چهره هایمان در هم می پیچید؛ روستای محرومی که هر روز فقط یک ساعت از نعمت وجود آب برخوردار بودند و مجبور بودند بقیه روز را بدون آب سپری کنند ، پسربچه ای که پدر و مادرش او را رها کرده و مادربزرگ پیرش سرپرستی او را به عهده گرفته بود ، نبود امکانات آموزشی و بعضا سوءاستفاده از کم سوادی و بی سوادی روستاییان ، اکثر دختران آن به قالی بافی مشغول بودند و نمی توانستند ادامه تحصیل بدهند ، مگر اینکه ته تغاری خانواده مورد لطف پدرش قرار گرفته و بتواند در شهر ادامه تحصیل بدهد .
کاش می شد همه آن دردهارا داخل کاغذ شرح حال نویسی نوشت ، روی آن شماره زده می شد ، شماره ها به نوبت خوانده می شد و مسئولینی پشت در اتاق بودند تا به آن ها رسیدگی کنند .
پیرزنی لنگ لنگان و با عصای چوبی وارد اتاق شد . آن چنان خسته و بی رمق بود که نفس نفس زنان و با زحمت روی زمین نشست . اهالی روستا می گفتند:" بیست سال پیش طی سانحه ای با اتوبوس تصادف کرده و اتوبوس دوباراز روی پایش رد شده است ". هم چنان که پایش را بررسی می کردیم ، اهالی روستا ادامه می دادند :" شوهرش چند سالی می شود که فوت کرده و فرزندی هم ندارد ". حرف هایشان با آه و ترحم بود .پیرزن با چهره مظلومانه اش به حرف های مردم عکس العمل نشان می داد و اشک هایش جاری می شد . هر از گاهی این جمله را به زبان می آورد :" هیچ کسی ام ندارم "وضع پایش اصلا خوب نبود. اشک در چشمان بچه ها حلقه شد ؛ چرا باید این چنین ظلمی به او وارد آید که همسری نداشته باشد تا همدم تنهایی او باشد ، فرزندی نداشته باشد که او را همراهی کند و مرهم زخم هایش باشد . گویی عصای چوبی اش تنها همدمی بود که در طی این سال ها او را همراهی می کرده و مانند فرزندی دل سوز از زیر بغل پیرزن گرفته و او را به این مکان آورده بود . شاید اگر کسی را می داشت پایش به چنین وضعی نمی افتاد .
مشخصاتش را از او گرفتیم با شماره تماس یکی از اهالی روستا تا پس از پیگیری های لازم با آن ها تماس گرفته شود .

روستای آغ چشمه

صدای موذن از داخل روستا به گوش می رسید . تو خواب و بیداری بودم که یکهو یک خانم چادری بالای سرم ظاهر شد .گفت :" عزیزم دارن اذان میگن ، پاشو نمازتو بخون ". در جوابش گفتم :" باشه" خانم چادری همه بچه هارا برای نماز صدا می زد . رفت کنار دوستم چند باری صداش زد ؛ بعد گفت :" عزیزم پاشو نمازتو بخون قضا نشه " دوستم که شوکه شده بود ، هولش داد و گفت " تو کی !!!!" طفلک دوستم فکر کرده بود رفته اون دنیا و خانم چادری هم از حوریای بهشتیه که اومده واسه نماز بیدارش کنه . ولی بعد از چند بار پلک زدن ، حواسشو جمع کرد و دید ؛ نه همون ارشد خودمونه !
صبح شده بود . ارشد دوباره همه مونو صدا زد " بچه ها پاشین صبحونه " این دفعه نمی شد دست رد به سینه اش بزنیم ، از خواب بلند شدیم ، آبی به سر و صورتمون زدین و سراسیمه رفتیم سر سفره صبحانه . بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن شدیم . همه مشتاق بودیم ببینیم که امروز به کدام یک از روستا ها خواهیم رفت .یکی یکی سوار ون شدیم . گفتند مقصد امروز روستای آغ چشمه است . همیشه تا می توانستم اسم روستاهارا بخش بخش می کردم تا معنای آن ها را بفهمم ، این بار خیلی راحت به معنای اسم روستا پی بردم ؛ آغ چشمه ...چشمه سفید
با ختم صلواتی راهی روستای آغ چشمه شدیم .از پشت پنجره ون به منظره بیرون خیره شده بودم ؛ زمین هایی سرسبز و گاه تپه هایی از انبوه درختان بادام .در این فکر بودم که حتما در روستا چشمه ای هست که آب زلالی از آن جاری است و به همین خاطر این اسم را برای روستا انتخاب کرده اند .نوای زیبا و دلنشینی داخل ون پخش شد :" خانوم معصومه کرامت و عشقش معلومه ..."
بعد از حدود یک ربع از ساعت به مقصد رسیدیم .اکثر خانه های آغ چشمه قدیمی و خشتی بودند . درست حدس زده بودم داخل روستا چشمه ای وجود داشت که مردم برای مصارف شان از آن جا آب می آوردند .این بار برای ویزیت مردم به خانه دهیار روستا رفتیم .خانه دهیار با همه آن خانه های خشتی فرق داشت ؛ تازه ساخت بود و دوطبقه . کاخ سفید آغ چشمه به شمار می رفت . از پله ها بالا رفتیم . داخل اتاق پذیرایی خانه شدیم .دیوار هایش پر بود از صنایع دستی زیبا .هر گوشه ای از خانه را که نگاه می کردی یک اثر هنری دیده می شد .معلوم بود صاحب خانه زنی با سلیقه باشد . طبق معمول خانه را به بخش های مختلف تقسیم کردیم ؛ اتاق پذیرایی ؛ محل ویزیت پزشک ، آشپزخانه ؛ محل توزیع دارو که آویز های رنگارنگی که از سقفش آویزان شده بود آن را از اتاق پزشک مجزا کرده ؛ به آن زینت بخشیده بود و اتاق خواب هم ، محل شرح حا ل گیری از افراد مراجعه کننده .طبق معمول تفسیم کار کردیم .کمی منتظرماندیم . سپس مردم یکی یکی آمدند .از کودک یک ساله گرفته تا پیرزن هفتاد ساله .وقتی برای پیرها فشار خون شان را می گرفتیم یا شرح حال شان را از آن ها جویا می شدیم ؛ آن قدر از ما تشکر می کردند و حرف ها ودعاهای خیر شان را نثار ما می کردند که انرژی مان دوچندان می شد و کیفور می شدیم .مردمی که همانند اسم روستایشان آغ چشمه ، دل هایی هم چون چشمه پاک وزلال داشتند .
نزدیک ظهر شده بود و ما آخرین مراجعه کننده را به اتاق پزشک روانه کردیم .یکی از اهالی روستا راهی خانه خدا شده بود و قبل از رفتن به مردم روستا ولیمه می داد . این بار هم لطف و محبت شان را از ما دریغ نکردند ؛ ما را مهمان این مراسم خواندند و از ما پذیرایی به عمل آوردند .با این لطفی که در حق ما کردند خستگی مان را حسابی از تنمان در آوردند .
دیگر وقت رفتن و دل کندن از آن خانه رنگارنگ رسیده بود و ماباید روستایی را ترک می کردیم که روز مان را پرکرده بود از حس خوب!

روز آخر_ امامزاده _ بهشت دهستان سنگر

همیشه عصر ها به امامزاده ای که در روستای خرق بود می رفتیم و در آن جا به کار فرهنگی برای بچه ها مشغول می شدیم .در کلاس آموزش کاردستی دختری بود چادری ، با چهره ای معصوم و دوست داشتنی ؛ اسمش زهرا بود . در تمام کلاس هایی که برگزار کردیم ، حضوری مرتب داشت . همیشه کاردستی هایش با بقیه بچه ها فرق می کردو لبخند بر لبانمان می آورد .هر آنچه که بچه ها آموزش می دادیم خلاقانه ترش را می ساخت . همیشه ایده ای داشت تا روی ما را کم کند .با این حال ما خوش حال می شدیم و او را تحسین می کردیم .کارت پستالی به بچه ها آموزش دادیم که گل لاله ای وسط آن بود . این بار هم زهرا گل لاله را خلاقانه تر چسبانده بود. برای یکی از بچه ها حدیثی از پیامبر بر روی کارت پستالش نوشتم .همون موقع بود که بچه ها یکی یکی دستشان را بالا بردند و گفتند:" خانوم برای منم بنویس...خانوم برای منم بنویس..." برای هر کدام از آن ها حدیثی از پیامبر و نام گروه جهادیمان را نوشتم .از زهرا خواستم تا برای او هم بنویس. زهرا با خنده گفت :" خانوم یه لحظه صبر کن " اسمم را از من پرسید و به او گفتم ؛ بالاخره کارت پستالش را آورد . لبخندی با خجالت بر روی چهره گندمگونش نشسته بود .او یک قلب بر روی کارت پستالش چسبانده و اسم من را روی آن نوشته بود .زهرا با این کارش دوباره منو خوشحال کرده و حس خوبی به من منتقل کرده بود .
آن روز روز آخری بود که درکناربچه ها با یکدیگر کار دستی درست می کردیم و من باید با همه حس های خوبی که از زهرا و دیگر بچه ها گرفته بودم ؛ امامزاده ، آن بهشت کوچک دهستان سنگر را ترک می کردم .


*نقاط ضعف:

۱. عدم هماهنگی جهت حضور به موقع پزشک ، سبب از دست رفتن یک روز کاری از ارائه خدمات شد .
۲. کم بودن ساعت ارائه خدمات پزشکی به مردم .


*نتایج و پیامد‌ها:

۱. شناسایی بیمارانی از مردم روستا ، که ناتوان از درمان بودند و کمک به بهبودیشان از طریق خیرین و دریافت کمک مالی از آن ها
۲.تمرین صبر واستقامت از طریق رویارویی و تحمل مشکلاتی از قبیل گرما و...
۳. تجربه نمونه دیگری از زندگی ، متفاوت از آن چیزی که تا به امروز بوده ، از طریق تعامل و گفتگو با مردم روستا

و سخن آخرم این هست ؛ که اگر کسی ، چیزی را از ته قلبش از خداوند بخواهد ، خداوند حتما راه و وسیله آن را به او نشان خواهد داد .من به دنبال موقعیتی برای کمک کردن به مردم بودم و خداوند جهاد را به من نشان داد .این اردوی جهادی برای من تلنگری بود تا بتوانم معنای واقعی جهاد را با قرار گرفتن در موقعیت با تمام وجودم لمس کنم .
و اما " جهاد " هنوز هم ادامه دارد ...


*توضیحات فایل های ضمیمه:

کلیپ این تجربه را می توانید در فایل های ضمیمه مشاهده نمایید.
و من الله توفیق...


آیا این محصول را پسندیدید؟
تصاویر تجربه جهادی دهستان سنگر
مشاهده همه
بارگذاری تصویرهای شما از این تجربه

پرسش و پاسخ پیرامون تجربه
    ارسال


    دسترسی به این صفحه برای کاربران فعال ممکن است.

    برای ادامه به سایت وارد شوید:

    captcha

    اگر هنوز ثبت نام نکرده اید، ثبت نام کنید:

    captcha
    برای دسترسی فعال پس از ورود یا ثبت نام ، آن را فعال نمایید.